/ سعید انصاریان/ نویسنده(كاما) شاعر و دانشجوي كارگرداني سينما از جغرافیای همیشه ی جنوب(نقطه)
بي شباهت به هيچ مقدمه اي
سلام
به كوري چشم همه ي خداحافظي ها
وقتي هرم هندسه ي سياست هستي خشت كوچكي كم داشت با ديپلماسي موفقي ، در پركارترين ماه سال ، خردادِ بهار ، به عرصه ي بودن آمدم ؛ مأموريتم تقويت اراده ي مسئولين اجرايي جنبش جمهوري جوهر ، از همه مهمتر قلم بود .
در ابتداي راه ، اين خشت خام پيكره ي عظيم هرم را آزار مي داد . ولي تحمل عجيب اين سيستم تحول عجيبي از همان ابتدا ، در من بوجود آورد .
مي انديشيدم اما به تفاوت انديشيدني كه با ديگران داشتم . وقتي هم سن و سالهايم با گِل بازيهاي كودكانه آرشيو خاطرات آينده شان را پر مي كردند ، من در مورد اهمييت اين كار بر روح و روان آنها انشا مي نوشتم . با تَرَك برداشتن انارهاي باغ پدري ام سخن ها گفته ام و معماي بلند سپيدار كه هرگز ستون فقراتش انحراف نمي يافت ، دغدغه ي دراز دم غروب نشستن بر بلنداي تپه ي گچي روستايم بود .
در چينش و بازيگرداني بازيكنان ، متخصص بودم ولي چون فوتبالم به شدت بد بود ، هيچ كس به انديشه هاي نوين من كه به اهميت جناح ها در سياست سبز فوتبال و تنش سالم تكل، پي برده بودم ، اهميت نمي داد.
در حسرت ديدن روي ماه بابونه از دامنه ي محدود خانه فراتر رفتم تا دامنه ي دلواپسي هاي آبي مادرم را افزايش داده باشم .دل را به ظرافت هاي ظريف طبيعت سپردم وبجاي انتقاد بيهوده از ساختار زشت كفتار ، به دست هنرمندي كه اين شاهكار ظريف را به اين زيبايي ، زشت خلق كرده است ، آفرين مي گفتم.
بزرگ و بزرگ تر شدم ولي از تعامل روزمره با گنجشك ها كه از قانون قبيله ي خيابان خسته شدند ، خسته نمي شدم.
دغدغه هاي قشنگ كودكي ام را بواسطه ي توقعات مسخره ي زندگي و نابساماني هاي اجتناب ناپذير بلوغ در پس كوچه ي هياهوهاي هيجان انگيز نوجواني ام گم كردم .
روزگار بي هيچ درك درستي از سطر سطر كتاب درونم مرا ورق زد ، تا امروز حتا تمايلي به فوت كردن شمع هاي كيك جشن تولدم ، نداشته باشم ؛
ورق خوردم ، به راحتي
در پشت دل نوشته هايم ، آنسوتر از دفتر انديشه ها، فارغ از دغدغه های کسل کننده ی اطرافیان با تنفسی هرازگاهی فراسوی روشن روبروم را مرور می کنم، بی هیچ توقعی از زندگی؛
در پایان از همه ی کسانی که در خوانش و دریافت این سرگردانی به مشکل برخورده اند، رسمن عذر خواهی می کنم.